چه شمشیر زیبایی / داستانک

جنگ سختی شروع شده بود.صدای به هم خوردن شمشیرا واسه لحظه ایی قطع نمی شد. حالا سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدن. یه سپاه حق بود و دیگری باطل.

 

ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسبا شیهه می کشیدن و دنبال هم می دویدند.در اون میان امام علی(ع) با جربزه شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف میخواس.یهو دشمنی فریاد زد : ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش اون رو به من می بخشیدی! و بلند خندید و سرش رو به سویی دیگه چرخونه تا حریف پیدا کنه که سایه ایی در پشت سرش دید.

علی(ع) بود که به اون لبخند می زد. امام شمشیر خود رو در مقابل اون گرفته بود و گفت: بگیر٬ این شمشیر رو به تو بخشیدم!

مرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره.رنگش پرید و عرق سردی بر پیشونی اش نشست. می دونست امام از روی دوستی شمشیرش رو به سویش دراز کرده. مرد عقب عقب رفت. امام هنوز لبخند می زد.مرد پرسید: ازت تعجب می کنم که میخوای تو یه همچین وضعی شمشیرت رو به من هدیه کنی!

علی (ع) گفت : مگه نه اینه که تو دست خواهش به طرف من دراز کردی. از جوانمردی به دور دیدم که تورو محروم کنم!

مرد طاقت نیاورد و بی اختیار دوید و خودشو به پاهای علی انداخت.پاهاش رو بوسید و با بغض گفت: من به دین شما ایمان اوردم. حتما دین شما هستش که خوبی رو به شما یاد داده. من بنده اینجور دینی هستم. و مسلمون شد و بعد به سپاه امام علی ملحق شد.

داستان کوتاه شمشیر ذوالفقار