چه احساسی دارید اگر برای بچه‌دار شدن دیر شود؟

الان که ۴۷ سال دارم و بیش تر و بیش تر به وضعی که پشت سر گذاشته ام و پیش رو دارم می نگرم، منصفانه س که بگم خوش شانس بوده ام. من در زندگیم بسیار بی برنامه بودم و همیشه انگار هر کاری که اراده می کردم، انجام می دادم. مثلا به واسطه ی نبود سخت کوشی، نویسنده شدم و نتیجه اون شد که از کارایی که انجام می دادم، اصلا راضی نبودم لیستی از کارایی که انجام دادم شامل، پیشخدمتی، منشی گری و مدیریت بود و در آخر اون چه که هستم رو می ببینن. در عین حال راهی رو که بیشتر ساخته ام، فقط به وجود اومده بوسیله تصمیم گیری های با عجله انم بوده ، اما بیشترین مشکلات اون تصمیم به نداشتن بچه بود.

هیچ فریادی از همسرم، در حالی که من در اتاق زایمون در حالت ضعف باشم، که پیشنهاد می کنه تا تیکه های یخ رو نگه داره، نخواد بود؛ هیچ نوزاد شیرخواری زیر سینه ام نخواد بود؛ بی اینکه بابابزرگ و مادربزرگ چشمون فرزندم رو ببینن، از دنیا می روند؛ بدون فداکاری های خودم در پیچ و خم رشد فرزندم. نه، نه، نه، نه: چهار بار من راهی رو انتخاب کرده ام که مانع از بچه دار شدنم شد.

بار اول

در دانشگاه، قبل از این که درباره مسئولیت رابطه جنسی و احترام به خود چیزی یاد بگیرم، پرمسئولیت ترین کارم رو پایان دادن به تصادفی می دونستم که در اثر بی مسئولیتی من بوجود اومده بود. گرفتن این تصمیم برام آسون نبود، ولی دودلی نکردم. هیچ گاه به این جریان فکر نکردم.

من گریه بچه هایی رو که ممکن بود داشته باشم رو به یاد نمی آورم، هرچند دیگه رابطه ای بین من و نامزدم وجود نداره. شاید سختی اون چه اتفاق افتاده بود آسون تر از تحمل تنهایی بود. ده سال بعد، وقتی که شنیدم نامزد سابقم مریض شده و مرده س، بدون این که بچه ای داشته باشه، فکر کردم که چیجوری وقتی در موقعیت داشتن یه موجود زنده از این شخص قرار داشتم و با ایشون حالم بسیار خوب بود و سرحال بودم. اون زمان بود که بسیار غمگین شدم.

مردم گفتن: “خدا رو شکر که شما دوتا بچه نداشتید. من بخوبی مقصودشان رو درک می کردم. دلم می خواست که به اونا کشیده ای بزنم.

بار دوم

اولین ازدواجم. می توانم قسم بخورم که ما درباره این که روزی بچه دار شیم، با هم صحبت کرده بودیم، اما درست وقتی که یه بچه در رحم داشتم، همسرم این تصمیم رو به یاد نمی آورد. اون گفت دنیا آشفته س. اون گفت که پریشانه. من تحت فشار بودم، ما بسیار تلاش می کردیم که وظیفه شناس به نظر برسیم، اما پایه های زندگیمون شروع به فروریختن کرده بود. مردم بعدا به من خواهند گفت: “خدا رو شکر که شما دوتا بچه نداشتید. من بازم خوب مقصودشان رو درک می کردم. دلم می خواست می تونستم به اونا تو دهنی بزنم.

بار سوم

چندین سال بعد از طلاق، با مرد فوق العاده ای آشنا شدم. جرقه ای بود واسه پرواز. ما آماده انجام کارای سخت بودیم که باعث مشارکتی سالم می شد، آماده واسه شکوفایی عشقمون. بجز واسه یه چیز: اون در موقعیتی ، ثابت شده قرار داشت. پدر شدن در سال های اولیه یه ازدواج شکست خورده ، دلیل می شد اون از پدر شدن دوباره شونِه خالی کنه.

نه فقط نمی تونست بچه های زیادی داشته باشه، بلکه بچه های زیادی هم نمی خواست. وقتی پسرش رو که با اون زندگی می کرد دیدیم، گفت که احساس می کنه احتیاجی به تغییر وضع موجود نداره. بسیار عاشق پسرش بود، احساس مسئولیت پذیری زیادی داشت، اما حد اون رو می دونست. یه شب که تو یه باغ رستوران که رشته های چراغ ها بالای سرتون آویزون بود غذا می خوردیم، بیان تأسف کرد و گفت “من تغییر نمی کنم.” “من فکر می کنم تو مادر عجیبی هستی، اما من تغییر نخوام کرد.”

اون بیان تأسف کرد و گفت که من تغییر نخوام کرد. من فکر می کنم تو یه مادر حیرت انگیز هستی. اما من تغییر نخوام کرد.

تلاش کردم به آینده ام با اون و بدون اون نگاهی بندازم. مانند کتاب زور ۲ نامعلوم بود. تلاش کردم وقتی رو تصور کنم که ممکنه از اون متنفر شوم، چون اجازه می دهم از آرزوی مبهم و دورم واسه بچه داشتن به واسطه شروع زندگیم با اون بگذرم، مانند مثلثات، غیر قابل فهم بود. اون چه مسلم بود، من الان ۴۲ ساله بودم و مادری کردن به تنهایی در این سن و در هر سنی برام وحشتناک بود. جدایی از این مرد هم به همون اندازه منو می ترسوند. من اون رو انتخاب کردم. ما ازدواج کردیم.

نه فقط تأسفی ندارم، بلکه پسرش که حالا ۲۱ ساله س، فردیست که من با عشق بزرگش کرده ام. اون یه مادر داره، اما مال من هم هست من لبه شلوارش رو دوخته ام، بی اینکه بدونه، غذایش رو آماده کرده ام. به اون قول داده ام که همیشه در زندگیش باشم، شاید حضور پر رنگی نباشه، اما با اونقدر اطمینانیست که واسه خودمم تعجب آوره. شاید هرجا که عشق لمس شه، شروع دوره ای از زندگیه.

و بار چهارم و آخر

چند ماه پیش بود که نمی تونستم ادرار کنم. کی فکر می کنه شما تا این حد بتونین خودمون دار باشین؟ اما در اتاق عمل، ابروهای رادیولوژیست بالا رفتن و پرستاران با تعجب سوندم رو تخلیه کردن. هیچکی نمی تونست دلیلش رو بفهمه، نه فیزیوتراپم، نه رادیولوژیستم، نه خواهرام و دوستائی که مشاور پزشکی ام بودن. تو یه شاهکار که هم به من قدرت داد و هم ترسناک بود، مشکلم رو در اینترنت پیدا کردم. یه اورولوژیت نظرم رو تایید کرد، فیبروئیدها به طور فیزیکی جریان ادرار رو بسته می کنن. از اون جا که بزرگ شده بودن و می تونستن بازم رشد کنن، دکتر هیستروسکوپی رو پیشنهاد کرد. می خواهم یکی از تخمدان ام رو نگه دارم و یهو یائسه نشم.

جراحی خوب پیش رفت، و من پس از ۲ روز به خونه رفتم، جایی که تمرینات آروم روزانه رو شروع می کردم. بیشتر هشدارهایی رو به عینه دیدم. شما احساس می کنین که از هویت خود دور افتاده اید؟ چه حسی دارین از این که دیگه قادر نیستین بچه ای به دنیا بیارید؟ چیزی که حس می کنم، تسکینی واسه نداشتن یه مثانه متورم با چهار برابر ظرفیت طبیعی اش بود.

اما دیگه زمان در دستانم نبود، وقتی نبود تا سوالات رو حل و فصل کنم و این جاست که من نظرم رو پیشنهاد می کنم، ما با توانایی های فیزیکی به جهانی وارد می شیم که بالاتر از جسمه. ما نه فقط راه می رویم، بلکه با آرامش راه می رویم. ما نه فقط می بینیم، بلکه تشخیص می بدیم. ما نه فقط تولید مثل می کنیم، بلکه ما یه زندگی رو با عشقمون، بدی هامون و امیدهایمان انتقال می بدیم، این که ضربان قلب اون هیچوقت به طور کامل از خود ما قابل تشخیص نخواد بود، هیجان انگیز هستش. اون چه که لازمه، تجربه ایه که باید تعریف شه و این که من از دست رفته ام.

تنها امکان معجزه آسای پیش رو من، صبر و بردباریه. من هنوزم می توانم قبل از مرگم به تموم قاره ها بروم؛ اگه تلاش فراوون کنم، می توانم آموزش ببینم و یه دونده ماراتن باشم. من می توانم در هر راهی خدا رو پیدا کنم که حالا دست نیافتنیه. اما قادر نخوام بود یه کودک رو در این بدن پرورش دهم. این به وجود اومده بوسیله انتخاب های من در هر دوره های جور واجور بود؛ هر بار هم انتخاب درستی کرده ام، من زندگی فوق العاده ای دارم و همینه که منتهی به نابودی زندگی من نمی شه. جایی که من وایس تاده ام بیشتر از نیمه راه زندگی منه، خورشید سایه فراموش نشدنی اش رو بر من می افکند و من صورتم رو به سمت گرمایش می چرخونم و می اندیشم، چه بعد از ظهر زیبایی!

مواد غذایی خطرناک در دوران بارداری

خواص شیر مادر واسه نوزاد

Related articles

چرا قدرت نه گفتن به دیگران مهم است؟

نه گفتن مهارتیه که هر انسانی باید اونو به دست بیاره تا بتونه در شرایط سخت خودشو درگیر هر مسئله ای نکنه. به گزارش آلامتو و به نقل از ما؛ همه آدما نیازمند ایجاد روابط اجتماعی با بقیه هستن و در ایجاد اینجور ارتباطاتی توقعاتی هم در بین اونا شکل میگیره. بعضی وقتا این تصور […]

Learn More

چه زمانی طلاق جایز است؟

طلاق واسه هر کسی یه اتفاق بزرگ و سخت هستش اما زمانایی هست که گرفتن طلاق یه امر لازمه. به گزارش آلامتو و به نقل از سپیده دانایی؛ واسه بیان اینکه چه وقتی طلاق و جدایی چیزی حیاتیه، باید قبل از هر چیز به سطح مشکلات یه فرد و شرایط فرزندان توجه کرد. کلا هدف […]

Learn More

چرا لاغر شدن سخت است؟

لاغری آسون فقط یه شعاره و شدنی نیس؟ به گزارش آلامتو و به نقل از بدونیم؛ خیلیا می گن کاهش وزن نشدنی و کمی دلسرد کننده س. بیشتر مردم با کم کردن کالری می تونن وزنشون رو کم کنن اما اکثریت اونا دوباره به همون وزن قبلی برمی گردن. دلیلش اینه: بدنمون با گرسنه شدن […]

Learn More

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *