آوریل 17, 2021

نقدو بررسی روانکاوانه(فروید،لکان) بر روی آثارهنریک ایبسن با نگاهی ویژه بر(هداگابلر، بانوی دریایی، مرغابی وحشی، خانه عروسک و ایولف کوچولو)- قسمت ۲۲

(گلرخ کمی آن طرف تر می رود اما همچنان با تعجب سنا را می نگرد.)
سنا: الو …الو…بازم جواب نمیدی؟ امیر تویی؟ اگه خودتی جواب بده. تو رو خدا باهام صحبت کن. شاید من نتونستم کاملاً به اون قولی که بهت دادم برسم اما سعی خودمو کردم. تو کارم جهانی نشدم، اما پیشرفت خوبی کردم. من تو کارم مدیر شدم. الو، الو، چرا قطع می کنی؟ چرا؟
گلرخ: مامان، شوهرت بود؟
سنا: نمیدونم چرا.! ولی فکر میکنم پدرته. چند روزه زنگ میزنه و حرف نمیزنه. آخه کسی بیکار نیست که همینطوری زنگ بزنه و قطع کنه.
گلرخ: چه قولی به بابا دادی؟
سنا: هان؟(حواسش جای دیگری است) چه قولی؟ قول دادم، آره، قول دادم تو کاری که انجام میدم انقدر پیشرفت کنم که هر جایی باشم بتونه پیدام کنه.
گلرخ: (به فکر فرو می رود) قول عجیبیه. خوب، ولی یه قوله دیگه. بابای عجیبی داشتم. این همه قول تو دنیا، چرا انقدر سختش کرده؟! حالا چرا به قولت وفا نکردی مامان؟
سنا: تو دیگه چرا می پرسی؟ با این همه کار چطور می تونستم؟
(روی صندلی کنار میز می نشیند، گلرخ هم روی صندلی دیگری کنارش می نشیند)
سنا: میدونم زندگی ای که برات ساختم عالی نیست ولی قسم به قولم که سخت بود، خیلی سخت. ساختن یه زندگی اونم تنها و بدون پشتیبان.
گلرخ: (دست مادرش را می گیرد) میدونم مامانم. حق داری.
(مکث)
گلرخ: سنا جونم یه چیزی بگم؟
سنا: اوهوم.
گلرخ: من فکر می کنم تو میتونی با نواختن ویولن شهرت پیدا کنی.
سنا: (می خندد) مرسی که کار مادرتوانقدر حرفه ای می بینی.
گلرخ: حرفه ای نمی بینم. حرفه ای هستی. خودتو قبول نداری.
سنا: به یه چیز دیکه فکر کن گلرخ. از پسش بر نمیام.
گلرخ: آخه چرا؟
سنا: برای این (به سمت ویولن می رود آن را در دست می گیرد و شروع به نواختن می کند، پس از دقایقی چند نُت فالش می زند.)
(گلرخ ایستاده ودست می زند.)
سنا: الان این دست زدن داشت؟
گلرخ: آره مامان. دست زدن داره. تو فقط نمی تونی تمرکز کنی، همین. (به سمت کمد می رود شالی زیبا از کمد در می آورد و بر سر مادرش می اندازد.)
سنا: (هیجان زده)چی کار می کنی؟
گلرخ: (با صدای آرام) چشماتو ببند، بعد تمرکز کن. به قولی که دادی فکر کن. به عشقی که این همه سال منتظرش بودی فکر کن.
سنا: عزیزم چی میگی؟ من … من نمی تونم.
گلرخ: (با صدای بلندتر) چرا میتونی. مامان میتونی. قول میدم بهت که تو قدرتش رو داری.
(صدای زنگ تلفن) (هردو به یکباره به تلفن نگاه می کنند.)
گلرخ: باباست؟
سنا: (به سمت تلفن رفته گوشی را بر می دارد) الو…الو… چرا جواب نمیدی؟ چرا زجرم میدی؟ (با صدای نزدیک به فریاد) دِ، حرف بزن اگه جرئت داری. (مکث) قطع نکن…الو…
گلرخ: مامان من باید برم بیرون. (کیفش را بر می دارد، شالش را می پوشد و جلوی آینه می ایستد.) امروز با بچه ها قرار گذاشتیم یه خورده تمرین کنیم. (به سمت سنا بر می گردد.) کاری با من نداری؟
سنا: نه گل من. برو، موفق باشی. فقط هر وقت میدونی دیگه وقت مناسبی برای بیرون موندن نیست برگرد.
گلرخ: چشم مامان گلم.(به سمت مادرش رفته، او را می بوسد. کفش پوشیده، در را باز می کند.) موفق باشی مامان. (خارج شده در را می بندد.)
سنا: به سلامت، دخترم.
(مکث طولانی، صدای ضعیف نواختن ویولن از بلند گو)
(سنا به سمت ویولن رفته، آن را بر می دارد، کمی نگاهش می کند. چشمانش را می بندد و با آرامش شروع به نواختن می کند. چراغها خاموش می شود و نوری متمرکزسنا را روشن می کند.)
(در انتهای آهنگ چشمانش را باز کرده. صدای تشویق تماشاگران شنیده می شود. سنا به جلوی صحنه می آید. نور متمرکز بر رویش همراه او حرکت می کند. صدایش از بلند گو پخش شده در فضا می پیچد.)
سنا: ممنونم، ممنون از لطف بی دریغ شما. (مکث) ممنون.
(صدای تشویق کم شده و با شروع صحبت قطع می شود.)
من این حقیقت بزرگ، که میتونم در خدمت شما عزیزان باشم رو مدیون دو (مکث) کل خانواده ام هستم. مادرم، که کمکم کرد، از پا گذاشتن بر تابوهای جامعه ام نترسم. همسرم که با قولی که از من گرفت من رو در این راه مصمم کرد (با بغض) و مهمتر از همه گلرخ –دخترم- که ایستادن در اینجا رو مدیون وجودش هستم.
(صدای تشویق حضار و تعظیم سنا) (صحنه تاریک شده ووقتی روشن می شود تعدادی از وسایل اتاق جابه جا شده و به جای آینه در انتهای صحنه عکس قدیمی امیر قرار گرفته است.)
(سنا در حال مرتب کردن خانه است، صدای زنگ در شنیده می شود.)
سنا: بله؟
گلرخ: منم مامان.
سنا: (در حال رفتن به سمت در) تو که کلید دا( در راباز کرده و زبانش بند می آید.)
(مکث) (به در تکیه داده) گلرخ تو…
گلرخ: میذاری بیایم تو مامان؟
(سنا در را باز می کند. نهضت روی صندلی چرخدارنشسته است، او کاملاً پیر شده و خیلی سخت می تواند حرف بزند.)
گلرخ: مامان، مادرتو آوردم پیشت، ازهمون جایی که توش کار می کردی.
سنا: (رنگ پریده و گیج) من…من!
گلرخ: هیچی نگو مامان. خودم همه چیزو پرسیدم و میدونم. کار بدی کردی مامان، خیلی بد. (با بغض) تو هجده سال مادربزرگمو ازم دور نگه داشتی. فقط برای تصورات خودت.
سنا: (به دفاع از خود) تصوراتم نبود. دکترا گفتن.
گلرخ: دکترا با علمشون میگن، علم درون انسانها را درک نمی کنه. تو چرا از احساست استفاده نکردی؟ مادربزرگِ من برای اونا یه غریبه بود اما برای تو اون یه مادر بود، یه مادر.

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت fotka.ir مراجعه نمایید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *