غذای خوب و ارضای جنسی خوب، از آرزوها و خواسته های مردان در رابطه زناشویی بوده است (ستیر،1987، ترجمه بیرشک، 1390).

بدین ترتیب ملاحظه می گردد که هر یک از زوجین با دنیایی آرزو و خواسته و با مجموعه ای از شناخت ها و باورها ( چه صحیح و چه غلط ) برای ازدواج روی می آورند و انتظار دارند به تمامی خواسته های خود برسند؛ لیکن وقتی در می یابند که قبل از ازدواج خیلی آرمانی فکر می کرده اند و اکنون واقعیتهای زندگی چیزی تقریباً متفاوت با انگاره های قبلی شان است. ممکن است دست به ناسازگاری در روابط زناشویی زده و یا احساس خشنودی و رضایت درونیشان از ازدواج کاهش یابد. مفهومی که بیشتر از آرزوها و ایده آل های دوران نوجوانی سرچشمه می گیرد، نقش بسیار مهمی در انتخاب همسر و به دنبال آن در رضایت زناشویی دارد. شاید بتوان گفت در این میان ایده آل های مردان واقعی تر از ایده آل های زنان باشد. معمولاً همسران آیده آل زنان مردانی هستند که خواهان پیشرفت زنان در زندگی بوده و به اموری چون عاطفه و عشق و درک همسر خود تأکید دارند، متقابلاً مردان نیز زنانی را ترجیح می دهند که کدبانوی قابلی بوده و سازگاری خوبی از خود نشان دهند و همچنین از درگیری و اصطکاک پرهیز نمایند. آشنایی تدریجی همسران با یکدیگر در طول زندگی موجب می گردد که به مرور ماسک یا صورتک خیالی که موجب تصور خطای هر یک از دیگری می شد، کنار زده شود و واقعیت چهره نماید. در ابتدای زندگی به علت شدت نیازهای عاطفی و جنسی شاید هنوز زود باشد که این صورتک ناپدید گردد زیرا شدت عشق و علاقمندی باعث درک نادرستی از پدیده های واقعی خود را با همسر ایده آلی (خیالی) در می یابند و در این هنگام است که سازگاری برای آنان مشکل شده و ایرادگیری و بهانه جویی مداوم، عرصه را برای طرفین تنگ کرده و میزان رضایت زناشویی را کاهش می دهد. تجربه های اولیه مربوط به دوره کودکی نیز از عواملی است که در انتخاب همسر ایده آل در آینده تأثیر می گذارد. به عنوان مثال گفته شده است مردانی که قد کوتاهی دارند به دنبال زنانی هستند که از آنان کوتاه تر باشند و یا زنانی که در دوران کودکی خود سلطه جو بوده اند تمایل دارند همان نقش را در زندگی زناشویی داشته باشند؛ که این می تواند موجب تعارض در روابط با همسرشان گردد زیرا ممکن است شوهر او نیز خواهان سلطه متقابل باشد. بدین ترتیب غالب نیازهای تحقق نیافته دوران کودکی اگر توسط شریک زندگی ارضا نگردد موجبات ناسازگاری و نارضایتی در روابط زناشویی را فراهم می سازد. اما اگر چنانچه وضعیت برعکس باشد یعنی نیازهای سرکوب شده و تحقق نیافته مربوط به دوران کودکی در زندگی زناشویی ارضا گردند، سطح رضایت و سازگاری زناشویی نیز بالا خواهد رفت ( ستیر، 1987، ترجمه بیرشک، 1390).

دیدگاه روان پویشی در زمینه زناشویی درمانی که از آرا و عقاید افرادی چون فروید58 و ویتی کات59 (1965)، کلاین60 (1965) سرچشمه می گیرد نیز بر اهمیت و نقش تجارب اولیه و رابطه آن با زندگی زناشویی تأکید دارد. این نقطه نظر گفته می شود که یک جنبه مهم از زندگی انسان ها آن است که هرکس بدواً و در اوایل زندگی خانوادگی خود معنای مشارکت در رابطه صمیمی و پویا در مدت زمانی طولانی را فرا می گیرد. ازدواج نیز از خصوصیات مشابهی برخوردار است و برای اغلب اشخاص ازدواج در حکم برقراری دومین ارتباط صمیمانه در زندگی است. در دوران کودکی افراد رابطه منحصر به فردی با شخص یا اشخاصی از جنس مخالف را تجربه می کنند. بدین ترتیب هر دختری ابتدا از مادر خود می آموزد و با پدر خود رابطه میان شناختی برقرار می کند. عکس این موقعیت نیز در مورد پسرها دیده می شود. در ازدواج گرایشی به تجدید این خاطره هست و اگر تجربه اولیه مربوط به دوران کودکی با اشکالاتی مواجه شده باشد امکان بروز همان مشکلات، این بار در زندگی زناشویی وجود دارد (بلاچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).
بطور خلاصه باید خاطر نشان ساخت که « رضایت زناشویی » بعنوان یک متغیر وابسته بستگی به شمار زیادی از متغیرهای مستقل دارد که هر یک از آنها به تنهای و در ترکیب با یکدیگر می توانند در رضایت یا عدم رضایت زناشویی مؤثر باشند. برای اطمینان از داشتن یک زندگی زناشویی رضایت بخش این عوامل و متغیرها باید شناخته شوند و از طریق جلسات آموزشی( فردی – گروهی) به زوجین شناسانده شوند؛ بدین ترتیب ملاحظه می گردد که آموزش بهترین وسیله ای است که در اختیار ماست تا از طریق آن به پیشگیری از اختلافات زناشویی و نابسامانی های زندگی خانوادگی که در نهایت ممکن استبه طلاق و جدایی همسران بیانجامد بپردازیم. اهمیت آموزش نسبت به مشاوره و زناشویی درمانی در آن است که بر بعد پیشگیری تأکید دارد و همواره پیشگیری بصرفه تر و عاقلانه تر از درمان است. در جلسات آموزشی گروهی زوجین مهارتهای ارتباطی، مهارتهای ازدواجی، شیوه های مقابله با استرس های زندگی، شیوه های اصلاح باورها و شناختهای نادرست، انتظارات غیر واقعی و آرمانگرایانه، توقعات غیر واقع بینانه زوجین از یکدیگر و … مورد طرح و بررسی قرار می گیرند و جنبه های مختلف آن به کمک خود همسران مورد بررسی قرار گرفته و تأثیرات احتمالی آن بر روابط زناشویی نشان داده می شود. بررسی ها نشان می دهد که علت بسیاری از کشمکش های زندگی خانوادگی و اختلافات زناشویی به عدم وجود مهارتهای فردی، مقابله ای و ارتباطی بین زوجین بر می گردد و این امور به ظاهر پیش پا افتاده ولی بسیار مهم از نظر عملی در زندگی زناشویی تنها در بستر آموزش های رسمی زوجی
ن امکان پذیر است. امری که باید بسیار مورد توجه قرار گرفته و به عنوان الگویی برای زوجین در حین ازدواج معرفی گردد و اهمیت آموزش های فوق در حصول سازگاری و رضایت زناشویی بیش از پیش مورد تأکید قرار گیرد( دومینیان61، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).
آسیب شناسی زندگی زناشویی
در سالهای اخیر الگویی در زمینه آسیب شناسی زندگی زناشویی فراهم آمده است که در آن به دو ویژگی مهم زندگی زناشویی توجه شده است. ازدواج مجموعه ای از روابط مختلف است که هر کدام از آنها ممکن است آسیب ببیند و دیگر آنکه هر ازدواج طول عمری دارد و در هر مرحله ای از ازدواج برخی از مسائل نقش مهم تری ایفا می کنند ( دومینیان، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).
پنج رابطه عمده میان هر دو زوج عبارت است از رابطه جسمی، احساسی، اجتماعی، ذهنی و روحی. درمانگران مسائل زناشویی نیز با توجه به این پنج رابطه مهم به مشکل یابی روابط زناشویی می پردازند. مثلاً اگر روابط جنسی – که از مقوله جسمانی است – علت اصلی اختلافات زناشویی باشد درمانگر قادر می گردند در این باره فکر کند که آیا این تنها مشکل ازدواج است یا مشکلی است که در کنار سایر مشکلات موجود مطرح می گردد. در این مورد اگر چنانچه فقط رابطه جنسی مشکل ساز شده باشد، دران و مشاوره از نوع درمان اختلالات جنسی خواهد بود. در صورتی که رابطه احساسی و عاطفی زوجین خدشه دار شده باشد بایستی قبل از رفع مشکلات جنسی به درمان روانی و عاطفی اقدام نمود. همچنین مشاوران مسائل زناشویی و درمانگران بر این عقیده اند که هر ادواجی طول عمری دارد که می توان آن را به سه دوره تقسیم کرد : مرحله یا دوره اول پنج سال نخست زندگی زناشویی را در بر می گیرد که معمولاً زوجین در این دوره بین 30 – 20 سالگی قرار دارند. مرحله میانی، دوران رشد و پرورش فرزندان در خانواده است. این دوره نیز معمولاً اواخر چهل سالگی یا اوایل پنجاه سالگی است و دوره سوم زمانی است که فرزندان خانواده برای خود زندگی مستقلی تشکیل داده اند و زن و شوهر مجدداً با یکدیگر تنها می شوند. پایان این دوره معمولاً با مرگ زن یا شوهر فرا می رسد. مسائل و مشکلات زناشویی ممکن است در هر یک از این دوران با ویژگی های خاص خودش ایجاد گردد. مشاوران و درمانگران هنگام ارزیابی مشکلات زناشویی بایستی زوجین را در دوره یا مرحله خاص زندگیش قرار دهند ( دومینیان، 1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).
اختلال در روابط عاطفی همسران
به نظر می رسد برخی از مسائل و مشکلات عاطفی، در سالهای نخست ازدواج بروز می کند. در اغلب این موارد زن و شوهرها قادر به قبول مسئولیت جدید به مقتضای زندگی زناشویی نیستند. اشخاصی که دارای این خصوصیات هستند معمولاً بعد از ازدواج دچار سردرگمی می شوند. در این حالت دو نفر قادر به برقراری رابطه صمیمانه لازم با یکدیگر نیستند. یکدیگر را دور از خود می بینند و وجه مشترک چندانی با هم ندارند. آن ها به این نتیجه می رسند که برای رهایی از تنهایی و برای رسیدن به موقعیت های تازه اجتماعی با یکدیگر ازدواج کرده اند. تردیدی که در زمینه احساس تعهد نسبت به رابطه زناشویی به وجود می آید، می تواند ناشی از مشکلاتی باشد که زوجین بیشتر با والدین خود داشته اند. در این حالت اگر پدر و مادر قادر به دست برداشتن از فرزند خود نباشد، این تردید تشدید می گردد. توصیه مشاوره ای و درمانی در خصوص این مسئله آن است که زن و شوهر باید به تشکیل فضای خانوادگی خود تشویق گردند یا به عنوان مثال می توان به شرایط مشکل ساز دیگری اشاره کرد که در آن شوهر در خانواده ای بزرگ شده است که مادر نقش غالب داشته است. در این حالت رابطه خصمانه مشابهی را شوهر، با همسرش برقرار می کند و دقیقاً خصومت و کینه اش را متوجه همسر خود می سازد. ممکن است دیر به منزل بیاید، مست کند، با زن دیگر رابطه برقرار کند و به طور کلی رابطه احترام آمیزی با همسرش نداشته باشد به عبارتی مرد می خواهد با اینگونه رفتارها ثابت کند که زن بر او نمی تواند تسلط داشته باشد. (بلاچ، 1985، ترجمه قراچه داغی، 1380).
شرایط مشکل ساز دیگر از لحاظ آسیب شناسی عاطفی که روابط زناشویی ممکن است به وقوع بپیوندد، « فریب احساسی » نامیده می شود و آن زمانی است که زن و مرد در انتخاب همسر آینده، مترصد شخصی مسلط و قدرتمند بوده است و پس از ازدواج درمی یابد که همسر مورد نظرش برعکس شخصی آرام، وابسته، مضطرب و نگران است. در این مورد چون این زن و شوهر ها امنیت خود را در استیلای همسر جستجو می کرده اند و حالا می بینند که به هدف خود دست نیافته اند احساس می کنند که فریب خورده اند و بینسان رفتار خصمانه اختیار می کنند (دومینیان،1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).
تولد فرزند نیز شخصاً می تواند بر روی ازدواج تأثیرگذار باشد. در این زمینه حتی برای برخی از زوج ها تهدید کاهش توجه از طرف مقابل یا عدم توانایی روبرو شدن با مسئولیت جدید ( پرورش فرزندان ) باعث می گردد که بارداری تا حد امکان به تعویق بیافتد و در بعضی از موارد حتی از بچه دار شدن خودداری گردد. برای مثال ممکن است در نظر شوهر، بارداری همسر و به دنبال آن تولد یک نوزاد جدید، بیش از حد اضطراب برانگیز و نگران کننده باشد و برای رهایی از چنین حالتی به سراغ زن دیگری برود یا مثلاً ممکن است نوزاد تمام وقت مادر را به خود اختصاص دهد و مادر در این شرایط دنیای خارج از نوزاد خود و شوهرش را فراموش کند. در این صورت زن ممکن است دچار افسردگی شده و مشکلات عاطفی شدیدتری نیز پیدا کند. با گذشت زمان زن و شوهر از اعتماد به نفس بیشتری برخو
ردار می شوند و روابطشان دستخوش تغییر می گردد. زن و شوهر معمولاً به اتفاق تغییر می کنند، اما اگر تغییر کردن زن یکطرفه باشد و شوهر با این تغییر موافق نباشد ممکن است زن احساس بدی پیدا کند و آزادی و استقلالش کاهش یابد. در اوایل ممکن است اختلافات جنبه صرف احساسی داشته باشد؛ لیکن با گذشت زمان، زن خشمگین تر شده و تیرگی روابط سایر حیطه های ارتباط زناشویی از جمله روابط جنسی زوجین را نیز مختل می کند. بدین ترتیب تغییر یک جانبه ممکن است در ازدواجی به وقوع بپیوندد که در آن یکی از طرفین همواره مسئولیت کاستی ها و مشکلات زندگی را بخواهد بر عهده بگیرد. در نهایت ممکن است این فرد ( همسر) به این نتیجه برسد که دلیلی برای این کار نیست و دیگر حاضر نشود به عنوان سپر بلا قرار گیرد(دومینیان،1972، ترجمه قراچه داغی، 1370).
در بخش پایانی دوره دوم ازدواج زن و شوهر ممکن است با بحران میانسالی روبرو گردند. مثلاً شوهر ممکن است به

Comments (0):

Write a comment: