تعاریف و نظریه­های افسردگی

افسردگی این اصطلاح بسیار وسیع و تا حدودی مبهم است. برای شخص عادی حالتی مشخص با غمگینی و گرفتگی و بی­حوصلگی و برای پزشک گروه وسیعی از اختلالات خلقی با زیر شاخه­های متعدد را تداعی می­کند. خصوصیات اصلی و مرکزی حالات افسرگی کاهش عمیق میل به فعالیت­های لذت بخش روزمره، مثل معاشرت تفریح ورزش، غذا و روابط جنسی است. این ناتوانی برای کسب لذت حالتی نافذ و پایا دارد به­طور کلی شدت افسردگی بستگی به تعداد علائم و درجه نفوذ آن­ها دارد. در خفیف­ترین شکل، ممکن است فقط معدودی از علائم اساسی وجود داشته باشد. مهمترین علامت افسردگی همین ناتوانی در کسب لذت از چیزهائی است که قبلاً برای شخص لذت بخش بوده است.

غذا برای شخص بی­طعم، فعالیت جنسی بدون لذت، شغل خسته کنند و معاشرت­های پرمعنی پیشین پوچ و بی معنی می­گردد. غمگینی یکی از خصوصیات افسردگی است. معهذا در تمام انواع آن جزئی از علائم بیماری نسبت بیمار ممکن است به­جای غمگینی از گیجی و اضطراب و عدم تمرکز فکری شکایت داشته باشد. احساس درماندگی میل به خود ملامت­گری کاهش اعتماد بنفس از شایع­ترین علائم افسرگی است کندی روانی- حرکتی یا برعکس آن تحرک و آشفتگی ممکن است یکی از تظاهرات افسردگی باشد (یوسف زاده،1390،ص30).

بی خوابی به­خصوص بی­خوابی آخر شب علامت جمعی است. بی­اشتهائی و کاهش وزن نیز از علائم عمده افسرگی شمرده می­شوند. تغییرات شبانه­روزی خلق به صورت شدت یافتن علائم به­هنگام صبح بارز است شکایت­های مبهم از سردرد، کمردرد، یبوست، بدون علت آشکار گاهی با افسردگی رابطه دارد. وجود افکار انتحاری تکرار شونده نیز در میان مهمترین علائم افسردگی بوده مستلزم توجه جبری است (پورافکاری،1373،ص67).

دو مشخصه اساسی افسردگی ناامیدی و غمگینی است فرد رکود وحشتناکی را در خود احساس می­کند نمی­تواند تصمیم بگیرد اغلب افسردگی با غمگینی اشتباه می­شود در حالی­که غمگینی وقتی است که برای فرد موقعیتی به پیش می­آید که موجب غمگینی او شود ولی این حالت روانی با هم شدن بنیه معنوی فرد همراه نیست اما در افسردگی کیفیت خلق در شخص تأثیر عمیق گذاشته و ادراک او را از خودش و محیط اطرافش دگرگون می­کند (بیرجندی،1364،ص70).

میلر[1] می­گوید: افسردگی مانند فقر همیشه با ما است، همه ما معنی غم و افسرگی را می­دانیم چرا که گاه و بیگاه دچار رنج شده­ایم. نومیدی در عشق مرگ والدین و سانحه شکست در شغل و بسیاری از مسائل دیگر باعث اندهگینی مردم شده است که در بیماری افسردگی نیز نقطه شروع با همین موارد است. متخصصان بالینی از دیر­باز به رابطه بین حوادث زندگی و مشکلات آن به ابتلا به بیماری افسردگی پی برده­اند (فروگات، به نقل از فیروزبخت،1387، ص202).

افسردگی بیماری ناامیدی، دامن­گیر قرن اخیر که افراد زیادی از انسان­ها را در زبانه آتش خود می­گذارد افرادی­که نه خود دانستند که بیمارند و نه کسی توانست از غم و درد آن­ها آگاهی یابد.

سالیون[2] معتقد است: که افسردگی یک فرآیند مخرب است که همه انگیزه­های برقراری روابط سازنده با دیگران را قطع کرده و تنها شرایط مخرب را باقی می­گذارد.

افسردگان بی­علاقگی به زندگی را عمومیت می­دهد و از تراشیدن ریش خودداری می­کنند و به آرایشگاه نمی­روند، ناخن­های خود را تمیز نمی­کنند، مسواک نمی­زنند، حمام نمی­گیرند و به سر وضع خود توجهی نمی­کنند و با ادامه این وضع احساس تنفر مردم را نسبت به خود برمی­انگیزند (قراچه داغی، 1366، ص59).

جورج کلی[3]: افسردگی را شکست در ساختمان شخصیتی می­داند که منجر به احساس شکست و گناه و خصومت و پرخاش­گری در شخص می­شود پرفسور آرون- تی بک در کتاب «عشق هرز کافی نیست» می­گوید: بخش عمده­ای از زندگی حرفه­ای من به مطالعه نقش اندیشه در اضطراب و افسردگی و اختلالات ناشی از هراس گذشته است. سال­های متمادی گروه کثیری از زوج­های پریشان را درمان کرده ­ام. دریافتم که آنان نیز مانند سایر بیماران افسرده و مضطرب گرفتار اختلال شناختی هستند، با آن که شدت افسردگی به­حدی نبوده که به روان درمانی به­خصوص نیاز باشد اغلب آن­ها ناخشنود به هیجان آمده و عصبی بودند. آن­ها هم مانند بیماران من بیشتر به اشکالات زندگی توجه داشتند، نقاط قوت و مثبت را یا نمی­دیدند و یا عمداً از دیدن آن می­گریختند (قراچه داغی،1369،ص24).

مطلب مرتبط :   راهنمای خرید انواع ریبون رول حرارتی و استفاده صحیح از آن

در چنین وضعی فرد غمگین است، گریه می­کند، از خوردن غذا امتناع می­کند، دچار یأس و بدبینی می شود خود را گناهکار و بی­ارزش تلقی می­کند، غالباً مضطرب است، علاقه­ای به دیگران ندارد و کارهای خود را به کندی انجام می­دهد (شریعتمداری،1369، ص11).

این افراد معمولاً برداشتی محدود، غلط، ناقص گمراه­کننده از محیط خود دارند در نتیجه رفتار آن­ها با واقعیات محیطی متناسب نبوده و به نتیجه مورد نظر منجر نمی­گردد. به نظر فرستر[4] افراد افسرده در مقابل محیط حالت انفعالی یا واکنشی داشته و فقط در مقابل دستورات یا رویدادهای ناخوشایند عکس العمل نشان می­دهند (مهریار،1373، ص115).

عدم موفقیت در تحصیل یا کار، از دست دادن یکی از عزیزان و آگاهی از اینکه بیماری یا پیری توان ما را به تحلیل می­برد، از جمله موقعیت­های هستند که اغلب موجب بروز افسردگی می­شوند افسردگی زمانی نابهنجار تلقی می­شود که یا با واقعه­ای که رخ داده متناسب نباشد و یا فراتر از حدی که برای اکثر مردم نقطه آغاز بهبود است ادامه یابد و از دیگر خصوصیات می­شود به حزن، اندوه شدید و احساس تنهایی و نومیدی شدید اشاره داشت، آن­ها احترام و ارزش به خود را از دست داد و مرتب خود را سرزنش و تحقیر می­کنند و هر روز صبح با حالت بی­قراری و خستگی از خواب برخاسته در کارهای روزانه با کمبود انرژی روبر می­شوند (براهنی و دیگران،1370، ص67).

طول دوره افسردگی، عواملی چند، چون سن بیمار و صفات اخلاقی او بستگی دارد و هرقدر حالت وسواسی و نگرانی در بیمار شدیدتر باشد افسرگی او طولانی­تر خواهد بود و یکی از مشخصات عمومی افسردگی­ها برگشت مکرر آن به مبتلایان می­باشد. بیمار افسرده نگران خود است و هر مقدار که از این نگرانی خوشش نیاید، باز بیش از حد نسبت به خود و اطرافیانش فکر می­کند (امانت،1368، ص22).

تخمین­ها نشان می­دهد که در حدود 3% از مردم در طول حیات خود دچار افسردگی می­شوند و گفته می­شود که در هر مقطعی در زمان تقریباً 15% دچار نوعی افسردگی هستند. افسردگی در زنان 2 تا 4 بار بیشتر از مردان رخ می­دهد (وهابزاده، 1370، ص34).

 

2-2-4-1 افسردگی از دیدگاه روان پویایی:

فروید عقیده داشت که فرد مبتلا به افسردگی یک وجدان یا فراخود تنبیه­کننده قوی دارد. او براساس گناه که وجدان موجب آن می­شود تأکید می­ورزد. پایه اغلب فرضیه­های روان­کاوی مربوط به افسرگی گزارش است که فروید در سال 1915 تحت عنوان عزا و مالیخولیا به رشته نگارش در­آورده است. فروید مشاهده کرده بود که هر چند افسرگی غالباً توسط یک فقدان آشکار می­شود با وجود این میان واکنش­های عزای عادی و واکنش­های مرضی تفاوت وجود دارد. بنابر نظریه فروید، افسردگی واکنشی است نسبت به فقدان که با احساس گناه همراه است این احساس منجر به درون فنکنی موضوع از دست رفته و احساس دشمنی نسبت به خود می­شود اکثر نظام بندی­های روان­پویایی و محور تاریخچه روابط بین فردی و شخصی که او در کودکی بیشترین وابستگی را به وی داشته است (معمولاً مادر) دور می­زند (یوسف زاده،1390،ص10).

2-2-4-2 افسردگی از دیدگاه رفتار­گرایان:

رفتار گرایان[5] طبق سنت، افسردگی را با فقدان تقویت­ها همراه دانسته اند به­نظر آن­ها شخصی که خود را از تقویت­های مثبت چه جسمی و چه اجتماعی محروم می­بیند افسرده می­شود و این امر افت فعالیت را به­دنبال می­آورد که خود منجر به کاهش جدیدی در میزان تقویت­ها می­شود. این تسلسل­ها همچنان ادامه می­یابد تا جائی­که بیمار افسرده خود را در یک دور باطل محصور احساس می­کند.

از دیدگاه دیگر، نظریه رفتارگرا «نتیجه پیش­بینی شده» را مورد بررسی قرار می­دهد یعنی این­که فرد در چه حدی خود را قادر به هدایت امکانات تقویمی مطلوب می­بیند. نریه موسوم پیگیری مسیر با امکانات پاسخ، افسردگی را از این طریق توجیه می­کند که شخص خود را در محیط تسلط نیروهای خارجی احساس می­کند (انسان­ها یا نیروهای محیط زیست) یا خیال نمی­کند که خود تنها مسئول رضایت­هایی است که بدست می­آورد (امانت،1368، ص24).

مطلب مرتبط :   رابطه تاب آوری با خودکار آمدی

2-2-4-3 افسردگی از دیدگاه شناختی:

یک نظریه­هایی تدوین کرده که براساس آن افسردگی در سطح وسیعی بر پایه یک مثلث شناختی منفی (متشکل از سه عامل) استوار است. موضوع اصلی این مثلث به دور تصوراتی سازمان می­یابد که انسان: 1- از خود، 2- از دنیای خارج، 3- از آینده دارد و فرد افسرده تمام­وقت در حال نشخوار جنبه­های منفی آن است. این تصورات منفی از یک ردیف تحریف­های منطقی ناشی می­شود که فرد را به­عنوان بازدارنده­ای که همیشه خواهد بافت معرفی می­کند خصیصه این نوع تفکر زیاده روی در تعمیم است و این یکی از خصایصی است که آئرون بک[6] در تفکر افراد افسرده یافته است (اخوت،1362،ص35).

2-2-4-4 افسردگی از دیدگاه اجتماعی:

هنگامی­که می­خواهیم از جنبه­های اجتماعی و بین فردی افسردگی سخن به میان آوریم اولین نامی که به نظرمان می­رسد نام هاری سالیوان است: به­نظر سالیوان شخصیت ما تا اندازه زیادی به «خود بازیابی» مفهومی که او از جرج هربرت میر اقتباس کرده وابسته است. براساس این مفهوم، ما میل داریم خود را در آینه چشمان دیگران ببینیم و خود را در واکنش­های آنان و در کنش­های متقابلشان نسبت به ما بازیابیم، اگر واکنش­های آن­ها همیشه مساعد باشد، «تصویر بازتابی» خوبی از خود خواهیم داشت. اما برعکس، اگر واکنش­های آنان نامساعد باشد یا پیگیر بنا شده «تصویر بازتابی» ما از خودمان منفی خواهد بود. این مفهوم عزت نفس که به پایه ادراک ما از ادراک دیگران استوار است حاوی این معناست که جهت­گیری تمام رفتارهای ما تابعی از «دیگری تعمیم یافته» است چه حاضر باشد چه غالب (یوسف زاده،1390،ص30).

نظریه ملانی کلاین[7]

ملانی کلاین معتقد است که افسردگی مربوط به از ترس گرفتن می­باشد، به عبارت دیگر کودک چیزی را که قبلاً به راحتی از مادر می­گرفته الان قادر نیست آن­را بگیرد ترس هم ممکن است یکی از عامل­های افسرگی باشد که به صورت­های گوناگون جلوه می­کند. مانند ترس از مدرسه یک شخص یا یک موقعیت مشخص که ترس از مدرسه در کودکان افسرده مشاهده می­شود احساس بی­ارزش در بعضی از افسرده­ها وجود دارد (پورافکاری،1371،ص24).

نظریه کامرون[8]

کامرون در سال 1963 در توضیح روان­کاوانه افسردگی، آن­را از جهت سازگاری فرد مورد بررسی قرار می دهد زیرا این افسردگی مکانیزم­هایی در فرد افسرده ایجاد می­کند که تماس او را با محیط آسان کرد و او را از برگشت کامل باز می­دارد. به­عبارت دیگر بیمار احساس دردمندی و ناتوانی می­کند و از نزدیکانش کمک می­خواهد تا به او اطمینان دهند که آن­طور که خودش فکر می­کند درمانده و ناتوان نیست (اخوت، 1362،ص40).

نظریه ادوارد بیبرنیک[9]

او در سال 1953 نظریه­اش را بیان نمود. تفاوتی که با روان­کاوان دارد این است که او بیشتر به پاسخ­های آگاهانه و به روان­شناسی خود اعتبار می­دهد تا به تعارضات ناخود­آگاه بین خود و فراخود او عامل اصلی افسردگی را مسأله کاهش احترام به خود مطرح می­کند و محرومیت­های آشکار فرد و انتظاراتی را که دارد، عامل ایجاد افسردگی می­داند (پورافکاری، 1371،ص97).

نظریه الکساندرلوئی[10]

الکساندر نیز افسردگی را حالت شدید غم و اندوه می­داند و آن را مانعی می­داند که خصومت­های نهفته به­علت آن­که فرد فاقد قدرت بیان آن­ها نسبت به فرد از دست رفته به خود باز می­گردد احساس تقصیر و گناه نیز آن را سخت­تر می­کند (پورافکاری،1371، ص98

[1] Miller

[2] Salioun

[3] Gorge Kely

[4] Frester

[5] Behaviorists

[6] Aeron Beck

[7] Melany Clain

[8] Kameron

[9] Edward Bibernick

[10] Alexander Loui