بهزیستی روانشناختی

مدل ریف از مهمترین مدل­های حوزه بهزیستی روانشناختی به شمار می­رود. در این دیدگاه بهزیستی به معنای تلاش برای استعلا و ارتقاست که در تحقق استعدادها و توانایی­های فرد متجلی    می­شود (ریف، 1995). مدل حاضر بهزیستی روانشناختی را فرآیند رشد همه جانبه ای می داند که در طول عمر گسترده است. از این رو، طرفداران آن همانند ارسطو معتقدند بهزیستی به معنای کسب لذت نیست بلکه تلاش برای خودشکوفایی و ارتقاست که در تحقق استعدادها و توانایی­های فرد متجلی     می­شود. همچنین ریف (1999) بهزیستی روانشناختی را “تلاش برای کمال در جهت تحقق توانایی های بالقوه واقعی فرد” می داند.

خودکنترلی

بیانگر میزان مطابقت ویژگی های رفتاری خود با شرایط و موقعیت موجود است (کریتنر و کینیکی، 2007). مفهوم خودکنترلی که در سال1974 توسط اشنایدر گسترش یافت، به این معنی است که یک شخص در موقعیت خود چه قدر انعطاف پذیر یا چه قدر پایدار است (کاشال و کوانتس[1]، 2006).

سبک فرزندپروری

سبک فرزندپروری عبارت است از مجموعه­ای از رفتارهایی که تعیین کننده ارتباط والد-فرزند در طیف وسیعی از موقعیت هاست (بامریند، 1967)

 

1-5-2- تعاریف عملیاتی

بهزیستی روانشناختی

بهزیستی روانشناختی نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه روانشناختی ریف به دست می آورد.

خودکنترلی

خودکنترلی نمره ای است که آزمودنی در مقیاس خودکنترلی گراسمیک و همکاران (1993) به دست می آورد.

سبک فرزندپروری

سبک فرزندپروری نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه سبک­های فرزندپروری بامریند (1967) به دست می­آورد.

 

 

 

در این فصل ابتدا نظریه ها و عوامل مرتبط به بهزیستی روانشناختی، خودکنترلی و همچنین سبک­های فرزندپروری مورد بررسی قرار می­گیرد و سپس پیشینه پژوهش مرتبط با پژوهش حاضر آورده می‌شود.

2-1- بهزیستی روان شناختی

کیفیت زندگی مطلوب، همواره آرزوی بشر بوده و هست. در ابتدا رفاه و طول عمر بیشتر، معنی کیفیت زندگی بهتر را داشت (همکوس، 1982). اما امروزه کیفیت زندگی در نقطه مقابل کمیت، قرار گرفته و با توجه به ابعاد گسترده سلامتی، تعریف می شود و منظور از آن سال هایی از عمر است که همراه با رضایت، شادمانی و لذت بخشی باشد (سلیگمن، 1998) کیفیت زندگی مفهومی پویا و وسیعتر از سلامتی است بر طبق مدل سلامتی، کیفیت زندگی مطلوب باید چند بعد فیزیکی،عاطفی-روانی، اجتماعی، معنوی و شغلی را در بر گیرد. امروزه با پیدایش و گسترش روان شناسی سلامت[2] و روان شناسی مثبت[3]، نگرش درباره اختلالات، از چارچوب پزشکی و مدل تک عاملی خارج شده و محققان معتقدند که بهتر است شکل گیری وگسترش اختلال های روانی را به حساب سبک های زندگی معیوب و کیفیت نازل زندگی افراد گذاشت و در درمان باید به دنبال اصلاح و تغییر در کیفیت زندگی وگسترش توانمندی ها و ایجاد رضایت از زندگی و بهزیستی در افراد و جوامع بود (سلیگمن،2000).

بر همین اساس روان شناسان مثبت گرا با یک رویکرد کل نگر در مقابل رویکرد تشخیصی آماری انجمن روان پزشکی آمریکا، یک نظام طبقه بندی جدید به نام نیرومندی های منش[4] را در شش حیطه، جهت شناسی و طبقه بندی توانمندی هایی که در خلاف بیماری عمل می کنند، مشخص کرده اند و بر اساس آن رویکرد های مداخله‌ای متعددی را بنا نهاده‌اند (انجلا وهمکاران،2004) و معتقدند که به جای تأکید صرف بر آسیب‌شناسی، باید به دنبال فهم کامل گستره تجارب انسان از کمبود، رنج، بیماری تا شکوفایی، بهزیستی و شادمانی باشیم زیرا روان شناسی تنها تمرکز بر بیماری ها و درمان هم متمرکز بر ضعف ها نمی باشد (سلیگمن، 2000).

از لحاظ تاریخی فلاسفه در تئوری های اخلاق به خصوص رویکردهای لذت گرایانه[5] اپیکوری[6]، به طور گسترده به مفهوم شادمانی و بهزیستی پرداخته اند. اما برای اولین باردر سال 1980 داینر[7] اصطلاح بهزیستی روان شناختی و ساختار های مرتبط با آن را به صورت روش‌مند در حوزه روان شناسی بررسی کرد و آن را جایگزین و مترادف شادمانی قرار داد (داینر، 2002؛ به نقل از قاسمی و همکاران، 1390). داینر مطابق با دیدگاه سیکزنت میهالی، در تعریف بهزیستی به تئوری فعالیت اشاره دارد و آن را همانند کارکردی از شخصیت و نگرش های کلی نسبت به محیط و شرایط می داند.

بهزیستی روان شناختی دارای دو جزء شناختی و عاطفی است. بعد شناختی بهزیستی، یعنی ارزیابی شناختی افراد از میزان رضایت زندگی[8] و بعد عاطفی یعنی برخورداری از حداکثر عاطفه مثبت[9] و حداقل عاطفی منفی مؤلفه های شناختی و عاطفی بهزیستی، به همدیگر وابسته و میزان این همبستگی از 10/0 تا 80/0 در نوسان است (لارسون و همکاران، 2008؛ به نقل از قاسمی و همکاران، 1390).

در بعد بهزیستی روان شناختی، تمایزبر اساس تأکید بر تئوری های صعودی – نزولی[10] (بیرونی – موقعیتی) و یا نزولی صعودی[11] (صفات درونی – فرایندها) است. در تئوری های نزولی – صعودی اعتقاد بر این است که رضایت مندی در حوزه های خاص زندگی مانند کار، ازدواج رضایت مندی به صورت کلی در زندگی را به دنبال دارد. اما در تئوری صعودی – نزولی اعتقاد بر این است که یک شخص بدون داشتن رضایت در حوزه های خاص مثلا کار می تواند به صورت کلی رضایت از زندگی را تجربه کند و در بعد عاطفی بهزیستی، نیز برادبون (1976؛به نقل از قاسمی و همکاران،1390) سه نوع استقلال را در بین دو نوع مؤلفه (عاطفه مثبت و عاطفه منفی) مشخص می کند: استقلال ساختاری[12]، علّی[13]، گذرا[14]، استقلال ساختاری یعنی در یک دوره زمانی مشخص، فرد احساسات مثبت و منفی مختلفی را تجربه کند. استقلال علّی یعنی این که عاطفه مثبت و عاطفه منفی متأثر از علت های مختلفی هستند و استقلال گذرا به رابطه بین عاطفه مثبت و عاطفه منفی در یک لحظه زمان اشاره دارد (لاکوس و دینر، 2002). سلامت روانی نیز در این میان نوعی وضعیت ذهنی است که با شماری از متغیر درونی و بیرونی در ارتباط می باشد که می تواند از فقدان بیماری تا احساس رضایت و لذت بردن از زندگی را در بر گیرد (سلیگمن، 2000).

در سالیان اخیر رویکرد آسیب شناسی به مطالعه­ی سلامتی انسان مورد انتقاد قرار گرفته است (صمد زاده ، کیخای و همکاران ،1390) . بر خلاف این دیدگاه که سلامتی را به عنوان نداشتن بیماری تعریف می کند ، رویکرد های جدید بر”خوب بودن” به جای بد یا بیمار بودن “تآکید می کنند ( ریف و همکاران ، 2004 ) ابراز میدارند که ، عدم وجود نشانه های بیماری های روانی ، شاخص سلامتی نیست بلکه سازگاری ، شادمانی ، اعتماد بنفس و ویژگی های مثبتی از این دست نشان دهنده ی سلامت است و هدف اصلی فرد در زندگی ، شکوفا سازی قابلیت های خود است . نظریه هایی مانند نظریه ی خود شکوفایی مازلو ، کارکرد کامل راجرز و انسان بالغ یا بالیدگی آلپورت در شکل بندی مفهوم سلامتی روانشناختی ، این فرض بنیادین را پذیرفته و از آن بهره جسته اند (ریان و دسی ، 2001) .

گروهی از روانشناسان به جای اصطلاح سلامتی روانی از بهزیستی روانشناختی استفاده کرده اند . زیرا معتقدند این واژه بیشتر ابعاد مثبت را به ذهن متبادر می کند (ریف و سینکر،1988؛به نقل از میکائیلی منبع منیع 1389) . در این راستا ، مدل هایی مانند مدل جاهودا ، مدل بهزیستی روان شناختی داینر و مدل شش عاملی بهزیستی روان شناختی ریف تدوین شده اند که در تعریف و تبیین سلامت روانی به جای تمرکز بر بیماری و ضعف بر توانایی ها و داشته های فرد متمرکز هستند . در سالهای اخیر ، گروهی از پژوهشگران حوزه سلامت روانی از روان شناسی مثبت نگر ، رویکرد نظری و پژوهشی متفاوتی برای تبیین و مطالعه این مفهوم بر گزیده اند . انان سلامت روانی را معادل کارکرد مثبت روانشناختی ، تلقی و آن را در قالب “بهزیستی روانشناختی” مفهوم سازی کرده اند .  این گروه نداشتن بیماری را برای احساس سلامت کافی نمی دادند ،بلکه معتقدند که داشتن احساس رضایت از زندگی ، پیشرفت بسنده ، تعامل کار آمد و مؤثر با جهان ، انرژی و خلق مثبت پیوند و رابطه مطلوب با جمع و اجتماع و پیشرفت مثبت ، از مشخصه های فرد سالم است .

امروزه دیدگاه جدیدی درعلوم وابسته به سلامت به طور اعم و در روانشناسی به طور اخص در حال شکل­گیری و گسترش است. در این دیدگاه و رویکرد علمی تمرکز بر روی سلامتی و بهزیستی از جبنه مثبت و نیز توضیح  و تبیین ماهیت روانشناختی بهزیستی است(ریف و سینگر، 1998، آنتونوفسکی، 1987، استرامپفر[15]، 1990).

مطلب مرتبط :   تمایز بعد رفتاری و بعد نگرشی وتعهد سازمانی یک بعدی یا چند بعدی

بهزیستی روانشناختی مستلزم درک چالشهای وجودی زندگی است. رویکرد بهزیستی روانشناختی رشد و تحول مشاهده شده در برابر چالشهای وجودی زندگی را بررسی می کند و به شدت بر توسعه انسانی تاکید دارد به عنوان مثال دنبال نمودن اهداف معنادار، تحول و پیشرفت به عنوان یک فرد و برقراری روابط کیفی با دیگران. جمع گسترده ای از ادبیات تحقیقی در دهه 1950 و 1960 میلادی به تجزیه و تحلیل چالشهای و مشکلات اساسی زندگی پرداخته است(ریف[16] وکیس[17]، 2002).

نظریه پردازان «گستره­ی زندگی» نظیر اریکسون (1959)و نوگارتن (1973) التزامهای دوره های مختلف سنی و راه هایی را که فرد بطور موفقیت آمیزی می تواند بر آنها غلبه کند را تبیین کرده اند . روانشناسان علاقمند به رشد و پیشرفت کامل انسان سازه هایی از قبیل خود شکوفایی(ابراهام مزلو،1968) کمال رشد (گوردون آلپورت،1968)و تفرد (کارل یونگ ،1932) را پیشنهاد و ارائه کرده کرده اند.

احساس بهزیستی هم دارای مولفه های عاطفی و هم مولفه های شناختی است. افراد با احساس بهزیستی بالا به طور عمده ای هیجانات مثبت را تجربه می کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبتی دارند، در حالی که افراد با احساس بهزیستی پایین حوادث و موقعیت زندگی شان را نامطلوب ارزیابی می کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب، افسردگی و خشم را تجربه می کنند (مایرز[18] و دینر[19]، 1995 ). باید توجه داشت که تجربه هیجانات خوشایند و مثبت همزمان با تجربه­ی هیجانات ناخوشایند و منفی صرف کند به همان نسبت زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی      می­گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند. یعنی احساس رضامندی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی­آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوما حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است. بنابراین، احساس بهزیستی (شادی) سه مولفه مجزا و در عین حال مرتبط با یکدیگر را می بایست مورد شناسایی قرار داد:

الف) حضور نسبی هیجانات مثبت

ب) فقدان و عدم حضور هیجانات منفی

ج) رضامندی از زندگی.

در مطالعات گوناگون افرادی که از بهزیستی روانشناختی مطلوب برخوردارند با ویژگی های زیر تعریف می کنند: اول آنکه از عزت نفس و احترام به خود بالایی برخوردارند و خودشان را دوست دارند. در یکی از آزمون های عزت نفس با جمله هایی نظیر«من از با خود بودن لذت می برم» و «من ایده های خوبی دارم کاملا موافق هستنداین افراد به اخلاقیات توجه بسیار دارند و عقلانی رفتار می کنند (ژانوف بولمن،1989، مایرز،1993، به نقل از کرمی نوری،1381 ).

دوم آنکه افراد شاد احساس کنترل شخصی بیشتری را در خود احساس می کنند، آنهایی که انجام امور بیشتر به توانایی های خود می اندیشند تا به درماندگی و ناتوانایی هایی خویش، با استرس بیشتری مقابله می کنند(دو مونت، 1989، لارسن ،1989، به نقل ازکرمی نوری، 1381).

سوم آنکه افراد شاد خوش بین هستند. افراد خوش بین با این جملات موافقت کامل دارند که: «وقتی با کار جدیدی روبرو می شوم، انتظار موفقیت در آن کار را دارم». با این افراد موفق تر، سالم و شادتر از افراد بدبین هستند(دمبر، بروک، 1989، سلیگمن، 1991، به نقل ازکرمی نوری، 1381).

چهارم آنکه افراد شاد برون گرا هستند و در ارتباط و همکاری با دیگران توانمندند افراد شاد در مقایسه با افراد ناشاد، چه در تنهایی و چه در حضور دیگران، احساس شادی می کنند و از زندگی خود ودیگران، از زندگی در نواحی گوناگون شهری یا روستایی، و یا  اشتغال در مشاغل گوناگون انفرادی و اجتماعی به یک اندازه لذت می برند(دینر و همکاران ، 1992).

در اوایل قرن بیستم مطالعه در مورد بهزیستی شروع به شکل گیری کرد ویلیام جیمز پدر روانشناسی آمریکا، در مورد ” ذهنیت سالم ” در کتاب ” انواع تجارب مذهبی” مطالبی نوشت. او مشاهده کرد برخی از افراد در هر سنی، با وجود تمامی مشکلات و سختی هایی که در زندگی دارند، خود را به سوی خوشبختی سوق می دهند. اینها کسانی هستند که توجه شان را از بیماری، مرگ و کشت و کشتار و نا آرامیها، برگرفته و  به سوی مسائل دلپذیرتر و بهتر سوق می دهند. در نگاه اول این عقیده که می توان با وجود بیماری، بهزیستی روانی را تجربه کرد، قابل پذیرش نیست. با این حال ، مطالعات بسیاری نشان دادند که می توان تحت بدترین شرایط نیز بهزیستی روانی را تجربه کرد.

بسیاری از نظریات بیان شده در مخالفت با دیدگاه منفی فروید نسبت به روان انسان بود، فروید معتقد بود روان انسان مجموعه ای درهم و پیچیده از آشفتگی های هیجانی و تعارضات و سائق های غریزی است که انسان را به سمت لذت های جنسی و پرخاشگری می کشاند. یونگ[20]( 1933) و فرنس          ( 1964) در مخالفت با دیدگاه منفی فروید، تاکید بر یکپارچگی و هماهنگی خصوصیات خوب و بد انسانها، صفات مردانه و زنانه و ابراز وجود و توانایی آنها برای پذیرش چیزهای جدید داشت. عقیده محکم اریکسون مبنی بر رشد ایگو باعث اعتقاد به رشد مداوم فرد در طول زندگی شد. بهلر2(1935)، بیان داشت که انسان در طول زندگی به تکامل می رسد. الپورت3(1968) نوعی بلوغ را مطرح کرد که شامل رشد فردی، داشتن روابط گرم با دیگران ، داشتن امنیت هیجانی و خودپنداره ای مبنی بر واقعیت می شد. مازلو4(1968) خصوصیات و مشخصه های افراد خودشکوفا را مطرح کرد. جاهودا دریافت که بهزیستی روانی چیزی فراتر از عدم وجود بیماری و اختلال است. او با این تبیین مشخصه های بهزیستی روانی را نیز بر شمرد.

نظریه فرانکل: نظریه فرانکل بر معنا جویی افراد در زندگی تأکید دارد. او معتقد است که رفتار انسانها نه بر پایه لذت گرایی نظریه روانکاری فروید و نه بر پایه نظریه قدرت طلبی آدلر است، بلکه انسان ها در زندگی به دنبال معنا و مفهومی برای زندگی خود می باشند (فرانکل، 1995،1958،1959،1966).

اگر فردی نتواند معنایی در زندگی خویش بیابد، احساس پوچی به او دست می دهد و او از زندگی نا امید می شود و ملالت و خستگی از زندگی تمام وجودش را فرا می گیرد. الزاماً این حس منجر به بیماری روانی نمی شود، بلکه پیش آگهی بدی برای ابتلا به این اختلال است. بنابراین فرانکل بهزیستی را در یافتن معنا و مفهوم در زندگی می داند.

الگوی ویسینگ و وان دان: ویسینگ (1988) و وان دان (1994) به نقل از زنجانی طبسی (1383)، یک سازه بهزیستی، روان شناختی کلی را معرفی کردند که به وسیله”احساس انسجام و پیوستگی” در زندگی، تعادل عاطفی و رضایت کلی از زندگی، مشخص و اندازه گیری می شود. آن ها تأکید می کنند که بهزیستی روانی، سازه ای چند بعدی یا چند وجهی است و این حیطه ها را در بر می گیرد:

عاطفه : در افراد بهزیست یا خوشبخت، احساس مثبت بر احساس منفی غلبه دارد.

شناخت : این افراد رضایت از زندگی را تجربه می کنند. به نظر آن ها زندگی قابل درک و کنترل است.

رفتار : افراد بهزیست، چالشهای زندگی را می پذیرند و به کار و فعالیت علاقه دارند.

روابط بین فردی : افراد بهزیست، به دیگران اعتماد می کنند و از تعامل اجتماعی نیز برخوردارند.

الگوی نظری ریف : در طول دهه گذشته برای اولین بار تعریفی چند بعدی برای بهزیستی روانی ارائه شد. تحقیقات بسیاری بر روی بهزیستی با توجه به این مدل انجام شد که برخی به بررسی تأثیر سن، جنسیت یا وضع اقتصادی-اجتماعی بر بهزیستی پرداختند و برخی دیگر بهزیستی را به عنوان عاملی متأثر از تجارب زندگی (ازدواج، بچه دار شدن، طلاق و …) و یا تحولات زندگی و نیز چالشهای خاص (داشتن والدین الکلیک، داشتن بچه عقب مانده ذهنی، پرستاری از همسر  یا والدین بیمار)مورد مطالعه قرار دادند. این موءلفه ها عبارت اند از :

پذیرش خود : یکی از مؤلفه های کلیدی بهزیستی، داشتن نگرش مثبت در مورد خود است البته نه به معنای خودشیفتگی یا عزت نفس خیلی بالا و غیر معمول، بلکه به معنای احترام به نفسی که بر اساس آگاهی از نقاط قوت وضعف خود باشد. به طوری که جانگ (1933) و رنز (1964) تأکید داشتند که آگاهی ازکاستی های خود و نیز پذیرش اشتباهات خویش، یکی از مشخصه های بسیار مهم داشتن شخصیتی کامل و تکامل یافته است. اریکسون (1959) بیان داشت که یکی از عوامل یکپارچگی خود، رسیدن به آرامش در عین وجود پیروزی ها و شکست ها و نا امیدی های گذشته است. چنین خود پذیری بالایی بر اساس خود سنجی واقع بینانه، آگاهی از اشتباهات و محدودیتهای خود و عشق نسبت به خود و دیگران بنا شده است.

مطلب مرتبط :   عوامل تشدید کننده پرخاشگری

هدف و جهت گیری در زندگی : توانایی پیدا کردن معنا و جهت گیری زندگی، و داشتن هدف و دنبال کردن آن ها، که تمامی این ها در تقابل با خوشبختی قرار دارند، از وجوه مهم بهزیستی هستند. اولین و روشن ترین نظریه در مورد هدفمند بودن در زندگی را فرانکل (1992) داده است. فرانکل سه سال بسیار سخت را در اردوگاه نازیها گذراند و در طول این سال ها با داشتن اهداف خویش زنده ماند. دید او نسبت به ارتقاء سطح زندگی، اهداف و معنای زندگی آنقدر عمیق بوده است که توانسته در سال های پس از آزادیش، روشی از روان درمانی (معنا درمانی) را برای کمک به هم نوعانش در یافتن معنایی در زندگی پیدا کند. با استفاده از این روش افراد می توانند در مقابل سختی ها و رنج ها پایداری  مقاومت کنند.

رشد شخصی : یا توان شکوفا ساختن کلیه نیرو ها و استعداد های خود. پرورش و به دست آوردن توانایی های جدید که مستلزم رو به رو شدن با شرایط سخت و مشکلات می باشد، زیرا رو به رویی با این شرایط باعث می شود فرد نیرو های درونی خویش را بجوید و نیز توانایی های جدید به دست آورد. چه زمانی بیشترین احتمال یافتن این نیرو ها می رود؟ زمانی که فرد تحت فشار است، این استعداد ها مکرراً کشف می شوند وقدرت خود در تغییر شرایط را نشان می دهند. خود شکوفایی انسان ها در طی چالشها و شرایط نا مطلوب، بیانگر توانایی روانی در انسان در کنار آمدن با مشکلات، تحمل بسیاری از مصیبت ها و برگشت به حالت طبیعی پس از پشت سر گذاشتن آن و پیشرفت پس از گذر از موانع، می باشد.

تسلط بر محیط : یکی دیگر از کلید های رسیدن به بهزیستی، تحت کنترل داشتن جهان پیرامون است. یعنی هر کسی باید بتواند تا حد زیادی بر زندگی و محیط اطرافش تسلط و احاطه داشته باشد واین کار در گروه این است که فرد محیطش را مطابق خصوصیات و نیاز های فردی خود شکل دهد و بتواند آن را به همان شکل نگه دارد. چنین تسلط و احاطه ای تنها با تلاش ها و عملکرد خود فرد، و در متن کار، خانواده وزندگی اجتماعی او به دست می آید. داشتن کنترل در زندگی چالشی است که انسان تا آخر عمر با آن رو به روست. این جنبه از بهزیستی بر این نکته تأکید دارد که، برای ایجاد و حفظ محیط کاری و خانوادگی مطلوب هر شخصی، همواره به نیروی خلاق او احتیاج است. چنین محیطی است که برای فرد و اطرافیانش بهترین ها را به همراه دارد و زمانی که در چنین محیطی قرار داریم، متوجه می شویم که تسلط، قوی ترین نیرو و توانایی انسان است.

خود مختاری: به این معناست که فرد بتواند بر اساس معیار ها و عقاید خویش زندگی کند، حتی اگر بر خلاف عقاید و رسوم پذیرفته شده در جامعه باشد. جانگ (1933)، تأکید می کند که یک انسان کاملا “رشد یافته و خود شکوفا، کسی است رها از هر گونه قرارداد اجتماعی و سنن”. به نظر می رسد  این وجه از بهزیستی کاملا مفهوم فضیلت غرب را می رساند که در آن فرد برای رسیدن به خود مختاری و انتخاب سبک زندگی بر اساس خواسته ها و دیدگاه درونی وشخصی خویش، کاملا انزوا طلب می شود و حتی برخی از ننگ ها را می پذیرد. بنابراین فردی که چنین روشی را برای زندگی بر می گزیند، توانایی زندگی در تنهایی و بی کسی را دارد. چنین طرز زندگی هم شجاعت و هم تنهایی را می طلبد.

روابط مثبت بادیگران : عبارت است از برقراری رابطه نزدیک و صمیمی با دیگران و اشتیاق برای برقراری چنین رابطه ای و نیز عشق ورزیدن به دیگران. این جنبه اجتماعی – ارتباطی بهزیستی، در بر گیرنده بالا و پایین شدنهای روابط و تعاملات اجتماعی و بین فردی است. به این معنا که روابط می توانند از یک رابطه عاشقانه و صمیمی تا روابطی پر از مشکل و ناراحتی در نوسان باشد. تجزیه و تحلیل روابط عمیق و صمیمانه،در حقیقت آمیخته ای از احساسات مثبت و منفی افراد نسبت به یکدیگر است. چگونگی در هم آمیختن این دو احساس متضاد، چیزی است که ما برای درک بهتر عملکرد های فردی به دنبالش هستیم.  اگر بخواهیم این شش بعد بهزیستی روانی را بطور خلاصه در یکجا جمع کنیم ،می توان گفت که : خوشبختی و خوشی از طریق رویارویی و مواجه با چالشهای زندگی ، مشکلات و نیاز ها به دست می آید نه از طریق تفریح کردن و عدم داشتن هرگونه کشمکش و تعارض و نه با داشتن زندگی ای یکنواخت و بدون تغییر و پستی و بلندی ، در حقیقت بهزیستی انسان در گرو تعامل و همراهی مقولات متضادی چون درد و لذت ، بلند پروازی و امید واری در مقابل رنج و ناامیدی است .

شکل 2-1 الگوی ریف در خصوص سازه بهزیستی روانشناختی (اقتباس از تمینی ، 1384)

ریف بهزیستی روانشناختی را تلاش فرد برای تحقق توانایی­های بالقوه واقعی فرد می­داند. در این دیدگاه بهزیستی به معنای تلاش برای استعلا و ارتقا است که در تحقق استعدادها و توانایی­های فرد متجلی می­شود (ریف، 1995). او و همکاران تلاش کردند بر اساس مبانی فلسفی (کسانی مثل ارسطو و راسل) ملاک­های زندگی مطلوب یا اصطلاحاً زندگی خوب را تعیین و دسته بندی کنند. بر این اساس، شش عامل پذیرش خود[21](توانایی دیدن وپذیرفتن قوت ها وضعف های  خود)،زندگی هدفمند[22](به معنای داشتن غایت هاو اهدافی است که به زندگی فرد جهت ومعنا بخشد)رشدشخصی[23] (احساس اینکه استعدادها وتواناییهای بالقوه ی فرددرطی زمان ودرطول زندگی بالفعل خواهد شد)،داشتن ارتباط مثبت[24] بادیگران(به مفهوم داشتن ارتباط نزدیک وارزشمند با افراد مهم در زندگی)تسلط بر محیط[25] (توانایی تنظیم ومدیریت امور زندگی به ویژه مسائل زندگی روزمره )و خودمختاری[26] (توانایی وقدرت پیگیری خواستها وعمل بر اساس اصول شخصی حتی اگر مخالف آداب و رسوم وتقاضاهای اجتماعی باشد)رابه عنوان مولفه های تشکیل دهنده بهزیستی روانشناختی  تعیین کردند (ریف 1995).

اهمیت پرداختن به بهزیستی و سلامت روان در مطالعات گوناگون نشان داده شده است . بدین گونه که افراد راضی و خشنود ،هیجانات مثبت بیشتری را تجربه می کنند و از رویداد های پیرامون خود ارزیابی های مثبت تری دارند (اوسیتر،مارکینتروئ همکاران ،2000) احساس مهار و کنترل بالاتری دارند و میزان پیشرفت تحصیلی و رضایت از زندگی بیشتری را تجربه می کنند (ونیسا، بوردوین و همکاران، 2010).

فریش (2006)معتقد است که مطالعه ی بهزیستی افراد و جوامع و ارتقاء آن بزرگ ترین چالش علمی بشر بعد از افزایش و پیشرفت در زمینه ی تکنولوژی ، پزشکی و ثروت است .به همین دلیل در مان های امروزی باید متمرکز بر اصلاح و تغییر کیفیت زندگی و گسترش توانمندی ها و ایجاد رضایت از زندگی در افراد باشد .زیرا در حقیقت شادی و افسردگی (عاطفه مثبت و منفی ) دو قطب متضاد روی یک پیوستار نیستند و درمان خلق منفی مارا به صورت اتوماتیک به سوی شادی و رضایت از زندگی سوق نمی دهد (لیندلی ،2006).

[1] – Kashal and Qunstin

[2] – Health psychology

[3] – Positive psychology

[4]. Character strengths and virtues

[5]. Pleasure principle

[6]. Epicure

[7]. Diener

[8]. Life satisfaction

[9] Positive affect

[10]. Top-down model

[11]. Down-up model

[12]. Structural independence

[13]. Causal independence

[14]. Momentary independence

[15] – Strumpfer

[16] – Ryff

[17] – Keyes

[18] – Myeri

[19] – Diener

[20] -Yong

2-Behler

3-Alport

4-Moslo

1-Its Acceptamce

[22]-Purpose in Life

[23] -Personal Growth

[24]-Positive Relationship With Others

[25]-Dominate the Environments

[26]-Autonomy